وصف حال مادر بزرگ

آن روز كه در كنج كاشانه نمودي جا شرمنده شدم مادر

آن روز كه گرديدي آشفته و بي پروا شرمنده شدم مادر

آن روز كه مي گفتي با سوز و دل صد آه

دستم نرسيد آخر جويم كه نشانت را شرمنه شدم مادر

آن روز كه تيماري از پير و چو بيماري

 با خنده نمودي ياد حيران شدما اما شرمنده شدم مادر


آن روز كه از كوچه جويا بشدم حالت

در خلوت تو تنهايي بشكست سكوت اما شرمنده شدم مادر

آن روز كه ميگفتي مادر شده ام تنها

بودم ز دلت آگه اما ز غمت جانا شرمنده شدم مادر

آن روز كه بنشستي بر سكوي آن خانه

تنها شده بودي در هنگامه ي آن سرما شرمنده شدم مادر

آن صورت نوراني آن چهره ي روحاني

 از ديده و دل ها شد مفقود و چو نا پيدا شرمنده شدم مادر

آن روز كه ميگفتي من عاشق تو هستم مادر

صد حيف كه من بودم در غفلت و در رويا شرمنده شدم مادر

آن روز كشيدي پر ماننده كبوتر ها

آزاد و رها گشتي از مخمصه ي دنيا شرمنده شدم مادر